خلاصه داستان
شخصیت اصلی داستان یا همان راوی ،زن نویسنده ایی است که چند سال پیش از شهر شیراز گریخته و به شهر تهران آمده است . در این شهر است که بغض های فرو خورده اش را با نویسندگی بیرون می ریزد و روحش را از آن خستگی و بیماری ودرد و رنج نجات می دهد،از قضا نویسنده ای خوب از آب در می آید و کتابهایش با تیراژ بالا فروش می رود، تا جایی که ناشر خیلی روی او حساب می کند.روزها تا ساعت 2 در نشریه و آن موسسه که متعلق به شخصی بنام مهاجرانی است کار می کند و شب ها به نویسندگی می پردازد و تا آنجا که می تواند به خوبی از وقتش استفاده می کند . دوستان زیادی ندارد بجز نسرین که حضوری کم رنگ دارد و گاه گداری با تلفن سراغ او را می گیرد و در کارهایی که برایش پیش می آید خواهرانه کمکش می کند . افسانه که به جای ساکت عادت دارد و از نشستن پای حرف دیگران بیزار است چرا که حرفهای بیهوده آنها وقتش را می دزدد . مجبور می شود از خانه ای که در آن مستاجر است به سبب حرافیهای پیرزن به مکانی دیگر نقل مکان کند . البته زمان، زمان جنگ است و شرایط با امروزه که دخترهای مجرد و پسرهای دانشجوی مجرد براحتی و یا هرکس دیگری خانه اجاره می کنند کاملا متفاوت است .چرا که در این زمان( سال 65) روی آدمها حساسیت بیشتری هست و از آنجایی که افسانه زن تنها و بیوه ایی است با زحمت می تواند به کمک دوستش نسرین مکانی تقریبا مناسب را پیدا کند.آخر جایی نور گیر و دل باز می خواهد که براحتی بتواند تخیلاتش را در آنجا به نمایش بگذارد و از اینکه پیرزن عروسکیش ،که خود،او را به این نام نهاده است مرتب مزاحم کارش می شود ناراحت است و اینکه تنها در یک اتاق تنگ و تاریک که قفسه کتابها با انبوهی از کتابها آن را فشرده تر و تنگ تر کرده است بیش از این نمی تواند ذهنیتهایش را روی ورق آورد ولذا در اولین فرصت که جای مناسب گیر می آورد واحساس می کند ساکت و بدون هر گونه سرو صدایی است، نقل مکان می کند .در این خانه جدید که در طبقه بالاست .نور به اندازه کافی هست و شاخه های درخت که از اتاق سر برآورده و پیرزن و سرهنگ بازنشسته که هیچ سرو صدایی از خود ندارند اما مدت کمی که می گذرد افسانه هر روز متوجه صداهای ناله جوانی می شودکه پیرزن به او گفته است پسرم است خیلی زود به آلمان می رود و دیگر کسی اینجا نیست اما یک دروغی بوده تا بتواند پسرش را که از جنگ فرار کرده به زندگی برگرداند که در این حین دو پیر دختر سرهنگ نیز به سرو صداها افزوده می شود ،افسانه از این قضیه ناراحت می شود اما تا مدتی دوباره بگردد و مکانی مناسب پیدا کند ،مجبور است شلوغیها را تحمل کند ولی پیرزن هربار با گریه سعی دارد که از احساسات نویسنده که روانشناسی خوانده است استفاده کند و پسر خود را نجات دهد،جوانی خوش سیما که غرق در اعتیاد در زمانی که کم سن و سالترین جوانان در مناطق جنگی در حال دفاع از وطن هستند. افسانه در این رفت و آمدهای تکرای خانه ،موسه با تخیلاتش حرف می زند ودر قطعه ایی از زمان گذشته زندگی می کند و مجبور می شود برای نجات جوان که هر روز زیر ضربه های شلاق سرهنگ قرار می گیرد از وقتش بگذرد و او را نجات دهد اما این سبب می شود در زندگی او احساسی ممنوع پیش بیاید که یکبار با شوهری قمار باز آن را تجربه کرده است ،و جوان یا همان«سیاووش»که خود نامزدی به اسم ناهید که هیچ صحبتی از او جز در چند مورد خاص به میان نمی آید راکه فعلا برای اعتیاد ترک کرده است فراموش می کند و به آغوش و احساسات پر مهر افسانه پناه می برد . کم کم او را جانشین اعتیادش می کند و به حرفها و دیدار او عادت می کند و بالاخره با کمک افسانه تزریق مرفین را ترک می کند و وقتی کاملا سالم می شود . می خواهد به شهر دیگر برود برای کار،ساختن کاسه ی سه تار ، او تار زنی عالی بوده است که همان تارزدنش روح افسانه را از تردید دور کرده جلا داده و عاشق می کند و این با آن ذهنیات کتابهای تاریخی که افسانه از کتابهای پدرش می خوانده تلفیق پیدا می کند و وقتی برای کار می رود و به افسانه می گوید برایت تلفن می زنم و بر می گردم . با تمام وجودش منتظر می ماند . اما مدتها می گذرد و هیج خبری از نامه و تلفن سیاووش نمی شود . افسانه خود به تکاپو می افتد که ببیند چرا او که قول داده است هیچ سراغی از او را نمی گیرد اما متوجه می شود این یک بازی بوده است که مادرش راه انداخته است به گونه ایی که حتی حالا با او نیز حرف نمی زند .درباره جنگ همان است که می گوید صدای آژیر خطر می آید و رادیو مرتب اعلام می کند که پناه بگیرید . اما افسانه متوجه رفتار مشکوک پیرزن و سرهنگ می شود که دیگر هیچ اعتنایی به او نمی گذارند و در نهایت موقعی که سیاووش از سفر باز می گردد مادرش خیلی زود او را با ناهید نامزد می کند و جویای احوال افسانه می شود متوجه دروغ پیرزن می شود که نامه ها و تلفنهای سیاووش رااز او پنهان کرده است که خیلی اتفاقی در نامه یی متوجه آن شده بود وپیرزن به افسانه گفته است که عشق او کاذب است و تا برگردد از سرش می افتد
اما…
در این داستان ارتباط صمیمی با مخاطب میسر نشده است و داستان دل فولاد از آن داستانهایی است که مخاطب خاص خود را می طلبد و بطور حتم نمی تواند با یک مخاطب عام ارتباط قوی و مؤثری برقرار کند.
زبان روان و ساده ایی است که سبک متفاوتی دارد و در عین سادگی واژه های داستان را گنگ نموده است و حتی یک مخاطب حرفه ایی باید دو و یا حتی سه بار کتاب را بخواند تا متوجه شود هدف نویسنده چه بوده و آیا اصلا حاوی پیامی هست یا نه ؟!...
داستان ها ،فضا سازی و شخصیت پردازی غیر منطقی و البته فانتزی و خیالپردازانه ؛به صورت رئالیست و سوررآلیسم است . شخصیت های دیکتاتور و سوار کار و دختر کاتب ،کارکترهای خیالی و سوررئال هستند،در عوض پیرزنهای داستان همگی واقعی هستند و هیچ مهربانی و صفای ایرانی بودن را که در مادربزرگ ها و پیرزنهای ایرانی وجود دارند نیست: بلکه همگی رنگ تملق و سوءاستفاده برای پیشبرد اهداف خود پیرزن عروسکی که یک همدم احتیاج داشته و پیرزن دوم می خواهد از افسانه که خود(راوی)داستان است با عنوان طعمه برای نجات دادن پسرش استفاده کند هدفی پست و کثیف با درونمایه های درد و رنجی مضاعف که نویسنده را تحت تأثیر قرار می دهد .
درباره ی فضای داستان و برای مخاطب ،معما گونه بودن را آنطور که می خواهد نشان نمی دهد بلکه حوادث با وجود جذابیت در تکرار گم شده اند (مثلا پیر دخترهایی که ریز ریز می خندند ) گر چه نویسنده مرتب با داستان پیش می رود تا پیام های مستتر را فراگیرد ...
پیرنگ هر داستان قبل از اینکه روی کاغذ بیاید باید در مورد ذهنیات نویسنده شکل بگیرد ،در غیر این صورت فضای داستان غیر منطقی خواهد بود که در مجموع داستان دل فولاد بیشتر به تخیلات وهم انگیزی شباهت دارد که هرز گاهی ،چون نویسنده درباره کلمات به بن بست می رسد به تکرار روی می آورد ،تکرارهای غیر موجه که تنها مخاطب را خسته می کند. البته شخصیت های داستان این نویسنده در عین گنگ بودن باور پذیرند؛چرا که فضای این داستان برگرفته از حاشیه های مفاهیم دفاع مقدس است . هرچند نویسندگان عرصه ادبیات و پایداری با تقویت ساختار و فن نگارش می توانند فضای باور پذیر تر ، قابل لمس تر و عینی تری را در آثار خود وارد کنند . اما باز نویسنده این اثر بر خلاف بعضی خالقان داستان در عرصه ی ادبیات دفاع مقدس ، که شخصیت های جنگ تحمیلی را را اسطوره ایی و غیر واقعی تر جلوه می دهند تمام تلاشش را کرده است که لمس تر و باور پذیر باشد که البته این تا حدودی میسر شده است.
مهمترین مساله ابعاد درون داستان و اتفاق ها هستند ولی استفاده از شور و حماسی دهه شصت در داستان مشخص نیست .برای آنکه نویسنده تجربه ای از جنگ نداشته است. تنها سیاووش را به رفتن و ثبت نام در گروه پارتیزانی و سپس اسارت ،شکنچه و نجات توسط پرستاری که به او مرفین تزریق نموده و او را فرای داده است تا از مرگ نجات پیدا کند ،شخصیت های جنگ رفته را زیر سؤال برده و حتی آدمهای دوره جنگ را ؛آدمهای بی ارزشی جلوه داده است که بعضا به این گونه فراری بوده اند و.....
هر چقدر جلوتر می رویم ،فضای داستان تلخ تر است اما به یک درام تخیلی و باور پذیر تر مبدل می شود . ولی گاهی در این تخیلات نوعی اغراق صورت می گیرد که پایه های اصلی داستان را سست می کند. و به نظر می رسد که اصلا گاهی از فضای داستان دور می شویم.
البته باید متوجه بود که این داستان فقط یک گام با ادبیات سیاه و ضد جنگ فاصله دارد. چرا که ارزش های معنوی منحصر به دوران جنگ تحمیلی را با آدم معتادی برابری می کند که فراری بوده و در طول سالهای جنگ در حال تزریق مرفین بوده است.
همچنین این داستان رویکردی موضوعی داشته و بسیاری از شخصیت های آن بر اساس نقش زن در طول جنگ تجمیلی نوشته شده است .
شخصیت اصلی «افسانه»نقطه مقابل کسانی است که به ارزش های آن دوران پشت کرده اند و این نشان می دهد که شخصیت اصلی تابع ارزشهاست با رفت و آمدهای مرتب و مواظب بودن در رفتار و کردار و حتی حرف زدن.
و نیز بازاغراق در احساسات شخصی نسبت به جنگ و بی اعتمادی و بی اهیتی نسبت به مردم جامعه کنونی و یا در زمان جنگ موج می زند .
و اما بسیاری از داستان های دفاع مقدس از زاویه اول شخص (راوی) خلق می شوند . زیرا این نوع نگارش واقع نمایی داستان را بیشتر می کند و در این حالت راوی و شخصیت اصلی یکی می شوند . در این جاست که شعار زدگی یا سیاه نمایی از جنگ و زمان جنگ و آدمهای آن زمان در زبان راوی یا نویسنده مشخص نیست ،نه حتی از لحاظ فرهنگی ،اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نیز دیدگاه آنچنانی ندارد و به ساده ترین شکل از کنار همه اینها گذشته است .آنقدر یک خواننده زیاد متوجه اوضاع آن زمان نمی شود و یا کمتر درک می کند که آن هم باز ممکن است از گنگ بودن آن نشات بگیرد.
شعار زدگی و ضدیت در ادبیات جنگ ساخته ذهن نویسنده است و نویسنده با این زاویه دید ،خودش را در پشت شخصیت اصلی داستان پنهان می کند و با این حرکت می تواند ترسیم درستی از واقعیت را در کنار آدمهای خیالی ذهنش روایت کند.
راوی کتاب دل فولاد وظایف و نقش آدمهایی که در زمان جنگ بوده اند را درست تحلیل نکرده است و آنها را آدمهای فرصت طلب معرفی کرده است و از نظرش دنیای اطرافش در مرحله ایی مردود است .
در این داستان گرچه به پدیده جنگ بصورت ملموس و محسوس نگریسته نشده و بیشتر برای القای حقایق داستان ،ملاک های حسی بر ملاک های عقلی غلبه کرده اند ولی شیوه شیوه ی صحیحی برای تحلیل ارزشها و اهداف و آدمهای جنگ تحمیلی نیست.
این داستان با آن آدم فراریش از جنگ همانطور که قبلا ذکر شده است بیشتر ادبیات سیاه و ضد جنگ را به مخاطب القاء می کند زیرا سعی در نشان دادن ادبیات و ماوراء آن در زمان جنگ و پرداختن به مسائل حاشیه ایی را دارد بنابراین ارزشهای معنوی را منحصر به کسانی که نیستند در این داستان و گم شده اند و نه ،اصلا وجود ندارند و ادمهای بی ارزش و بی صفا و حیله گر و پر از حقه ایی تبدیل کرده است که فضای آن زمان را فرورفته در گرداب می داند .
البته که نویسنده در روشن کردن حقایق داستانی با ضعف رو به روست و این منطق داستان را زیر سؤال برده است . آثاری از این دست برای نسل های آینده اند و بنابراین نباید مفاهیم با تعاریف نادرست ،با آوردن شخصیت های بی قیدو بند و بدون صفای باطنی برای مخب آورده و بیان شوند.
ایده های فکری نویسنده برای خلق چنین داستانی قابل تحسین است اما خطاهایی چون عدم ویراستاری (تکرارها)دقیق و انطباق با واقعیت های باور پذیر ،به متن داستان صدمه می زند . استفاده از نمادها و فرضیات ذهنی ،شالوده داستان را در ذهن مخاطب غیر منطقی جلوه می دهد.
نگرش های منفی و مثبت پدیده ی جنگ در آثار داستان نویسی موضوع دیگری است که این نوشتار سعی دارد با ذکر همچنین نمونه ایی به آن بپردازد.
پرداختن به ادبیات زمان جنگ ،چشم اندازی دلپذیر در عرصه هنر است و در حقیقت یکی از ماندگارترین و تأثیر گذارترین اشکال و انواع هنرها به حساب می آید ،رویکرد صاحبان قلم هرجای جهان به این هنر کاملا طبیعی و به دور از هر گونه استبعادی است.
در ایران نیز اگر چه قریب صد سال است که داستان نویسی به شیوه ایی که در غرب مرسوم و متداول است رواج یافته و با اقبال عمومی مواجه شده ،اما جز در سالهای اخیر که در ادبیات داستانی هویت و حاشیه ی امنیت در میان آثار داستان نویسی پیش از انقلاب اسلامی می توان یافت.موضوع و مقوله تازه ی جنگ و زمان آن با ابعاد گسترده ی فراوانش ،چشم انداز جدیدی پیش وروی داستان نویسی گشوده است و هر گوشه از آن ویژگیهای در خود دارد که می تواند دستمایه ی بدیعی برای رمان و داستان های کوتاه و یا بلند باشد کما اینکه در سالهای اخیر اینگونه بوده است و در راهی که انتخاب شده ،دور از حقیقت نیست که منتظر آثار متفاوتی در داستان نویسی پس از انقلاب اسلامی باشیم که دل فولاد یکی از آنهاست.
و این نوشتار است که سعی دارد به طور مختصر رویکرد ادبیات داستانی ایران را به موضوع جنگ
چه در سالهای وقوع و چه بعد از آن ،مورد ارزیابی قرار دهد.
تردیدی نیست که پای ادبیات دیر زمانیست در مقوله ی جنگ گشوده شده و همیشه یک تم اساسی برای داستان نویسان جهان بوده است . داستان های بسیاری را می شناسیم که جنگ اگر نه تمامی موضوع که بخش عمده ای اثر داستانی را شامل می شود . اما لزوما همه نویسندگان داستان های جنگی از نزدیک شاهد وقایع جنگ نبوده اند و دل فولاد یکی از این داستانهاست که از دور دستی برآتش دارد و البته اتفاق در زمان جنگ رخ می دهد اما در آن بجز صدای آژیرها و تانک ها و توپ ها ملموس نیست و نیز اشاره به سیاووش ،آن جوانی که به جنگ رفته یا نرفته است.
نوشتن درباره جنگ و یا رمان جنگ و آدمها و ادبیاتش ،عرصه ی گسترده ای را پیش و روی نویسنده قرار می دهد که می تواند از طریق ثبت هنرمندانه وقایع ،تصویرگر دلاوری ها ،حماسه ها ،پیکارها ،شکست ها و پیروزیها و نگارگر عوارض و تبلیغات آن باشد با بررسی اندکی در سیر داستان نویسی دو قرن اخیر جهان،این نکته روشن می شود که رمان ها و داستان ها ی بسیار با بهره گیری از زمینه رویدادهای زمان جنگ صورت گرفته و انگیزه خلق آثار ادبی بسیاری شده است که البته در دل فولاد راوی مثل یک روزنامه نگار و مورخی زندگی روزمره ی نویسنده ایی که همان خود اوست را نشان داده است که ماندگار تر از هر اثر تاریخی ،یک مقطع زمانی را در ذهن مخاطب روشن می کند و نیز تصویر گر شرح رنجها و شادیها و پیروزی و شکست های راوی آن تاریخ با تلفیق در زمان حال و زندگی خودش می شود .
شاید نتوان تاریخ دقیق و راستین را از دل این داستان استخراج کرد اما زندگی یک زن تنها و بیوه در دهه شصت مورد توجه قرار گرفته و به خوبی می توان متوجه شد نوع برخورد با زنان و شخصیت های زن آن زمانی که حتی از قشر روشنفکر جامعه بوده ،چگونه است!؟ استفاده باری به هرجهت و به احساسی ترین سبک ها و صورت ها که عملی بسیار قبیح است از نظر خواننده که احساسات خالصانه و رفتار درست جامعه پسند زمان جنگ را درک کرده است ،نمود پیدا می کند .
ادبیات جنگ و بالطبع زمان جنگ همیشه گرما و حرارتی خاص داشته است در عرصه قابل تأمل ادبیات داستانی امروز ایران،اگر از چند مورد اثر داستانی که در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی و قبل از شروع جنگ تحمیلی هشت ساله چاپ و نشر یافته ؛بگذریم و سر حوصله و دقت به داستان های بلند و کوتاه چاپ شده ی ایام جنگ تحمیلی و پس از آن بنگریم ،عمده ترین آثار داستانی ایران را متأثر از این جنگ می یابیم که نویسندگان این آثار عموما به طور مستقیم و یا غیر مستقیم از این پدیده تأثیر پذیرفته اند .
اما نویسنده دل فولاد نگاه بینابینی به جنگ و موضوع و مسائل آن داشته است که با دید منفی برخورد شده است ونویسندگان آنها با گذشتن از بیشترین مواهب و وجوه مثبت جنگ و دفاع هشت ساله ،تنها به بر شمردن و بزرگ نمایی وجوه منفی احتمالی که هیچ جنگی از این وجه خالی نیست و یا اصولا جستجوی آسیب ها ،ناگواریها و زوایای تاریک آن پرداخته اند که دزد بودن سیاووش یکی از آنهاست.
دل فولاد از نمونه های شاخص رمان های بینابینی و تقریبا خالی از جهت گیری ویژه مثبت یا منفی است که گاهی غلبه ی نگرش های مثبت و مردمی در آن به چشم می خورد.البته رخدادهای حدود خانه و کوچه و خیابان و شهر برای راوی دل فولاد الزامی است و در کلیت آن می توان به جنگ در حاشیه اشاره کرد که تمایلی به ویرانی ها و خرابی ها داشته و پی آمدهای اجتماعی و تألمات روحی و جسمی را در آدم ها ،در شخصیت «افسانه» و «سیاووش» می توان یافت که ممکن است گاهی با نوعی اغراق و بزرگ نمایی همراه باشد.
شخصیت ها در دل فولاد از توپ و خمپاره می ترسند و کمتر با شهادت آشنایند و اهل فریب و دوز و کلک و غارت و فرارند.
اما آنچه که در این نوشته به عنوان یک نقطه قابل تعمق وجود دارد موجب شده تا حاصل کار داستان نویس خواندنی شود توجه به نکات ریز و ظریف اجتماع و اتفاقهای آن زمان ئبوده است .
مسلم است که آثار بیرونی جنگ مثل تانک و راکت و ترکش های داستان دل فولاد ،زیاد نمودی ندارد و مظاهر آسیب شناختی آن ؛ساختمانها ،راهها ،شهرها و حتی آسیب های اینچنینی نیست و فقط در ذهن بصورت خیلی مبهم شکل می گیرند بلکه آسیب های روحی است که به مرور از ذهن فراموشکار انسان پاک خواهد شد ولی برای همیشه عواقب آن هست و خواهد بود .
به قول یکی از داستان نویسان معاصر :«خلق یک داستان برابر با تولد یک کودک است ؛دهن و قلب داستان نویس همچون رحم مادر از جهانی که در آن می زاید ،باردار می شود و کودک داستان تا لحظه ی خلق ،در این رحم پرورده می شود تا به مرحله زایمان برسد ،چه کسی می تواند ادعا کند که این خلقت کم از آن خلقت داردمگر چیزی در این جهان به تفنن آفریده شده که داستان تفنن باشد.»
اگر پذیرفتیم که هیچ اندیشه و تفکری تا زمانی که به شکل هنری شایسته ایی عرضه نشده است ماندگار نخواهد بود آنگاه هیچ استبعادی نخواهیم داشت که در عرصه ادبیات به داستان هایی بیاندیشیم که زمانه را شگفت زده کند که فارغ از همه مطالب ذکر شده ؛قطعا دل فولاد یکی از آن سری داستانهاست.
و باز به عقیده من دل فولاد از بهترین آثار ادبی و هنری پرداخت به زمان جنگ است که نرم و شکیل به آن پرداخته است . به گونه ایی که در نهایت به این نتیجه می رسیم که شخصیت های داستان ویژگیهایی دارند که خواننده را متحول و در پایان نگران می کند . اما «افسانه: کم حرف،صبور ،نجیب ،با عزت و با حرمت است که در دل خواننده جایگاه خود را پیدا کرده است.
درباره نسرین دوست شخصیت محوری داستان ،دل نگرانی و یک دوستی درونی مشهود است.
ناهید البته حضور پررنگ نداشته ،اما برای خواننده فرصت طلب ،نمود پیدا می کند.. اما دیکتاتور و سوارکار و دختر کاتب مرتب در ذهن افسانه حضور پیدا می کنند و همینها هستند که او را به جلو می رانند.
تغییر اعتقادی و رفتاری شخصیت ها در جریان داستان کاملا مشخص است به صورتی که پیرزن های داستان دل فولاد ،کاملا منفور و منفی اند.
تغییر نظر و احساس بواسطه ی شناخت امری است گرچه مشکل ،اما ممکن که در دل فولاد شاهد آن هستیم. اما افسانه را با شکست روبه رو می کند .
این اتفاق مهم ،این دیدگاه و نظر و احساس ،این چرخش دید و قضاوت به گونه ایی هنرمندانه و ظریف و آرام آرام شکل می گیرد و مخاطب باور می کند . شاید در مقام حرف و تعریف کار ساده ایی باشد ؛اما در عمل بسیار دشوار است و نادرند نویسندگانی که چنین توانایی و هنری داشته باشند .
از دیگر ویژگیهای این اثر ،همراهی و هم حسی مخاطب با «افسانه» است. ما نیز مثل «افسانه» ، « سیاووش» هیچ اهمیتی برایمان ندارد اما رفته رفته که پیش می رویم و اطلاعات تازه تری پیدا می کنیم مثل «افسانه» دلمان می سوزد و از این جوان بدمان نمی آید بازهم که جلوتر می رویم و شناخت مان کامل می شود. از «سیاووش» نه اینکه منزجر نیستیم ،علاقه مندش می شویم و این جاست که به سرنوشتش حساس می شویم .مثل «افسانه» که در آخرین نامه که از دست پیرزن می گیرد و ناچار آن را می بیند و می خواند متوجه گوشه هایی از واقعیت می شویم و پیرزن با اصرار و جدیت می خواهد تا برای همیشه قطع رابطه کنند ؛آن گاه یکدفه بغض می ترکد و ما نیز سخت متأثر می شویم و دلمان برای «افسانه» که بیوه رنج کشیده ایی است می سوزد و ناراحت و نگران می شویم.
این اثر از جمله آثار بسیار قوی و ماندگاری است که با مضمون واقعیت های زمان جنگ تحمیلی و سالهای 65 و ... پرداخت شده است . وبالاخره اینکه با تمام قوت ،یکی از نقاط ضعف آن که به صورت صریح بیان می کنیم تکرار کلمات بیش از حد لازم است .
اما در نهایت نویسنده به بهترین شکل ،تمامی اجزاء داستان را بهم جوش می رساند و کلیت اثر را به شکل پرتره ایی غیر قابل تغییر،نمایش می دهد.
در نمایی نهایی و کامل ؛داستان بازتاب دهنده زمان و آدمها و روزمرگی جنگ است.و تفاوت نویسنده با دیگر نویسندگان کتابهای دیگر این است که او از ایجاد این نوع خیالپردازیها به گونه ایی برخورد می کند که تمامی فضاهای مورد نظرش را در بستری باور پذیر می پروراند.اما تحت هیچ شرایطی نمی توان از احتمال وقوعشان تحت نام خیال چشم پوشید .
این آدمهای شگفت انگیز هرچند غیر اصلی ،اما هرگز در ذهن انسان غیر ممکن نیستند و واقعا آیا این سؤال را جدی می پرسید ؟ وحشت و خشونت از دل تاریخ با کور شدن آدمها « مشتاق» در زمان چگونه برون می زند و داستان را واقعی نشان می دهد؟
عکس از محمد رضا رضایی خاص این عکس را نگاه کرد
اسمعيل بن شهاب گويد از احمد بن ابي دواد شنيدم - واين احمد مردي بود که با قاضي القضاتي وزارت داشت و از وزيران روزگار محتشمتر بود و سه خليفت خدمت کرد- احمد گفت يک شب در روزگار معتصم نيم شب بيدار شدم و هر چند حيلت کردم خوابم نيامد و غم و ضُجرتي سخت بزرگ بر من دست يافت که آن را هيچ سبب ندانستم، با خويشتن گفتم چه خواهد بود؟ آواز دادم غلامي را که به من نزديک او بودي به هر وقت، نام وي سلام، گفتم بگوي تا اسب زين کنند، گفت اي خداوند نيم شب است و فردا نوبت تو نيست که خليفه گفته است ترا که به فلان شغل مشغول خواهد شد و بار نخواهد داد، اگر قصد ديدار ديگر کس است باري وقت بر نشستن نيست. خاموش شدم که دانستم راست ميگويد اما قرار نمييافتم و دلم گواهي ميداد که گفتي کاري افتاده است، برخاستم و آواز دادم به خدمتکاران تا شمع برافروختند و به گرمابه رفتم و دست و روي بشستم و قرارنبود تا در وقت بيامدم و جامه در پوشيدم، و خري زين کرده بودند، برنشستم و براندم و البته که ندانستم که کجا ميروم، آخر با خود گفتم که به درگاه رفتن صوابتر هرچند پگاه است اگر بار يابمي خود بها و نعم، و اگر نه بازگردم مگر اين وسوسه از دل من دور شود، و براندم تا درگاه، چون آنجا رسيدم حاجب نوبتي را آگاه کردم، در ساعت نزديک من آمد گفت آمدن چيست بدين وقت؟ و ترا مقرر است که از دي باز اميرالمومنين به نشاط مشغول است و جاي تو نيست، گفتم همچنين است که تو گويي، تو خداوند را از آمدن من آگاه کن، اگر راه باشد بفرمايد تا پيش روم و اگر نه باز گردم، گفت سپاس دارم و در وقت بازگفت و در ساعت بيرون آمد و گفت بسمالله بار است درآي، در رفتم معتصم را ديدم سخت انديشمند و تنها، به هيچ شغل مشغول نه، سلام کردم جواب داد و گفت يا باعبدالله چرا دير آمدي؟ که دير است که ترا چشم ميداشتم، چون اين بشنيدم متحير شدم گفتم يا اميرالمومنين من سخت پگاه آمدهام و پنداشتم که خداوند بفراغتي مشغول است و به گمان بودم از بار يافتن و نايافتن. گفت خبر نداري که چه افتاده است؟ گفتم ندارم. گفت انا لله و انا اليه راجعون، بنشين تا بشنوي، بنشستم، گفت اين سگ ناخويشتن شناس نيمکافر بوالحسن افشين به حکم آنکه خدمتي پسنديده کرد و بابک خرم دين را برانداخت و بروزگار دراز جنگ پيوست تا او را بگرفت و ما او را بدين سبب از حد اندازه افزون بنواختيم و درجة سخت بزرگ بنهاديم و هميشه وي را از ما حاجت اين بود که دست او را بر بودلف - القاسم بن عيسي الکرجي العجلي- گشاده کنيم تا نعمت و ولايتش بستاند و او را بکشد که داني که عداوت و عصبيت ميان ايشان تا کدام جايگاه است و من او را هيچ اجابت نميکردم از شايستگي و کار آمدگي بودلف و حق خدمت قديم که دارد و ديگر دوستي که ميان شما دو تن است، و دوش سهوي افتاد که از بس افشين بگفت و چند بار رد کردم و باز نشد اجابت کردم، و پس ازين انديشهمندم که هيچ شک نيست که او را چون روز شود بگيرند، و مسکين خبر ندارد، و نزديک اين مستحيل برند، و چندان است که بقبض وي آمد در ساعت هلاک کندش. گفتم الله الله يا اميرالمومنين که اين خوني است و ايزد عز ذکره نپسندد، و آيات و اخبار خواندن گرفتم پس گفتم بودلف بندة خداوند است و سوارِ عرب است، و مقرر است که وي در ولايت جبال چه کرد. چند اثر نمود و جاني در خطر نهاد تا قرار گرفت، و اگر اين مرد خود برافتد خويشان و مردم وي خاموش نمانند و درجوشند و بسيار فتنه برپاي شود. گفت يا باعبدالله همچنين است که تو ميگويي و بر من اين پوشيده نيست، اما کار از دست من بشده است که افشين دوش دست من بگرفته است و عهد کردهام بسوگند ان مغلظه که او را از دست افشين نستانم و نفرمايم که او را بستانند. گفتم يا اميرالمومنين اين درد را درمان چيست؟ گفت جز آن نشناسم که تو هماکنون نزديک افشين روي، و اگر بر ندهد خويشتن را اندر افکني، و بخواهش و تضرع و زاري پيش اين کار باز شوي چنانکه البته بقليلي و کثير از من هيچ پيغام ندهي و هيچ سخن نگوئي تا مگر حرمت ترا نگاه دارد، که حال و محل تو داند، و دست از بودلف بدارد و وي را تباه نکند و به تو سپارد. و پس اگر شفاعت تو رد کند قضا کار خود بکرد و هيچ درمان نيست.